آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - درك كردن و رد كردن - اسفنديارى محمد
درك كردن و رد كردن
اسفنديارى محمد
يكم: يكى از لغزشهاى مردم اين است كه بسيارى از مسائل را بدون برهان و بى آنكه درك كنند، رد مى كنند. براى يك بار دريچه ذهنشان را به روى مسائل باز مى كنند و عقيده اى را مى پذيرند، سپس دريچه ذهنشان را به روى همه چيز مى بندند و هر چيزى را كه با پذيرفته هاى قبليشان ناسازگار بود، رد مى كنند. نه تنها مردم، كه بسيارى از دانش پژوهان نيز مرتكب اين لغزش مى شوند. شايد اين عذر را بتوان براى مردم آورد كه چون نمى دانند، رد مى كنند. امّا اين عذر براى فردى كه خود را (دانش پژوه) مى داند، موجّه نيست. هر فرد دانش پژوهى موظف است تنها چيزى را رد كند كه آن را درك كرده باشد. رد كردن بدون درك كردن، ناشى از گستاخى جاهلانه است و در شأن هيچ دانش پژوهى نيست.
رد كردن هر چيزى بايد مسبوق به درك آن باشد. براى درك هر مسأله نيز نخست بايد انگيزه درك آن را در خود پديد آورد و تنها به عشق و انگيزه درك آن به غور و بررسى پرداخت. تا هنگامى كه انگيزه درك مسأله اى در آدمى پديد نيايد، به درك آن نايل نمى شود. پس از ايجاد انگيزه براى درك يك مسأله، بايد به آن نزديك شد. از غريب و جديد بودن آن نبايد دلهره اى به خود راه داد. بسا مسائل غريب و جديدى كه عين حقيقت است. بسيارى از حقيقتهايى كه امروزه همگان در مقابل آن سر تسليم فرود مى آورند، زمانى سخن غريب و جديدى بود و دور از ذهن و انديشه بسيارى از مردم.
كوتاه سخن اينكه براى رد يك مسأله بايد همه موانع درك آن را از ميان برداشت و همه عوامل درك آن را پديد آورد. بحث درباره اينكه موانع و عوامل درك چيست، موضوع ديگرى است؛ در اين مقاله تنها به كوشش براى درك كردن دعوت مى شود.
*
دوم: عامه مردم، حتّى بسيارى از دانش پژوهان، در مسائل مورد اختلاف، به جاى كوشش در درك آن، فى الفور به جدل و منازعه برمى خيزند. اگر پيچيده ترين مسائل فكرى، كه مورد اختلاف است، در جمع مردم مطرح شود، همگان فوراً به اظهار نظر و موضعگيرى در مقابل هم مى پردازند و به منازعه و جدل چنگ مى اندازند. تنها معدودى را مى توان يافت كه به جاى اظهار نظر و مجادله، مى كوشند تا به درك اختلافها نايل شوند. براى درك اختلافها بايد از روحيه جدلى و جانبداريهاى بدون آگاهى پرهيز كرد. روحيه علمى با روحيه جدلى منافات دارد. كسى كه روحيه علمى دارد دربند درك كردن است؛ حال آنكه كسى كه روحيه جدلى دارد دربند اين است كه فى الفور سخنى را بپذيرد و بيدرنگ آن را بر كسى نشاند و حريفان را مغلوب سازد.
اين را هم بگوييم كه اساساً انسان روحيه جدلى دارد. خداوند در قرآن مى فرمايد: كان الاِنسانُ اَكثَرَ شَىءٍ جَدَلاً. (كهف، ٥٤). كلمه (جدل) و مشتقّات آن بيست و نه بار در قرآن استعمال شده و سوره اى هم به (مجادله) نامگذارى شده است. بيشتر موارد استعمال كلمه جدل در قرآن، ناظر به جدل كافران در برابر آيات و رسولان الهى است. به عبارت ديگر، كلمه جدل در قرآن، اغلب در جدل به ناحق استعمال شده است. و شايد اين، اشاره بدين نكته باشد كه اغلب جدلها به ناحق است. در قرآن آمده است: وَمِنَ النّاسِ مَن يُجادِلُ فِى اللّهِ بِغَيرِ عِلمٍ وَلا هُديً وَلا كِتابٍ مُنير. (حج، ٨؛ لقمان، ٢٠؛ نيز ر.ك: حج، ٣). در برابر اين همه جدال مردم در برابر آيات و رسولان الهى ـ كه در چند آيه به آنها اشاره شده ـ تنها دو مرتبه در قرآن به جدل فرمان داده شده است؛ آن هم جدل به احسن. بدين صورت كه يك مرتبه فرمان داده شده كه جدل به احسن كنيد: وَجادِلهُم بِالَّتى هِيَ اَحسَن (نحل، ١٢٥)، و يك مرتبه فرمان داده شده كه جز به طريق احسن، جدل نكنيد: وَلاتُجادِلُوا اهلَ الكِتابِ اِلاّ بِالَّتى هِيَ اَحسَن. (عنكبوت، ٤٨).١
بنابراين براى درك حقيقت بايد از روحيه جدلى دست شست. كسى كه از در جدل وارد شود، به لجاجت رو مى آورد و از درك حقيقت محروم مى شود. جدال و نزاع چهره حقيقت را غبارآلود مى كند و ديده را از مشاهده آن محروم مى سازد. براى كام گرفتن از حقيقت بايد دل از بند جدل برداشت و سر را در كمند درك حقيقت گذاشت. كوتاه سخن اينكه جدل كنندگان راه به حقيقت نمى برند. پس بايد چنان رفت كه حافظ گفت:
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او
ور بحق گفت، جدل با سخن حق نكنيم٢
*
سوّم: برخى از مردم چيزى را نمى دانند و رد مى كنند. برخى ديگر چيزى را درك نمى كنند و رد مى كنند. بيشتر بگويم كه برخى، چيزى را كه اساساً هيچ از آن نمى دانند، رد مى كنند.برخى ديگر چيزى را كه تا اندازه اى از آن مى دانند، ولى كُنه و لُبّ آن را درك نمى كنند، رد مى كنند. دسته اى، ندانسته رد مى كنند و دسته اى ديگر، درك نكرده. عوام مردم، غالباً از دسته اوّل هستند. آنان چيزى را رد مى كنند كه از آن چيزى نمى دانند. امّا نيمه عالمان و نيمه دانايان، غالباً از دسته دوم هستند. آنان چيزى را رد مى كنند كه از آن اندكى مى دانند، امّا تصوّر درستى از آن ندارند و كُنه و گوهر آن را درك نكرده اند.
برخى از حقيقتهايى كه رد مى شود، از آن روست كه درك و هضم نشده است. همه حقيقتها در يك سطح نيستند. برخى پيچيده تر از برخى ديگر هستند و براى درك آن بايد بسيار دقيق و باريك نگر شد. همه افراد هم به يك اندازه گنجايش علمى ندارند. برخى قادر به فراگرفتن بعضى از مسائل پيچيده نيستند و ظرف ذهنشان گنجايش هر مسأله اى را ندارد. هنگامى كه افراد كم ظرفيت در مسائل پيچيده علمى فرو روند، از دو حال خارج نيست: اگر روحيه علمى داشته باشند، درك نكردن خويش را ناشى از خود مى دانند؛ امّا اگر روحيه علمى نداشته باشند، هر آنچه را درك نكنند، رد مى كنند. متنبّى مى گويد:
وكم من عائب قولاً صحيحاً
و آفته من الفهم السقيم
از حافظ هم بشنويم:
چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست
سخن شناس نه اى دلبرا خطا اينجاست٣
از امير المؤمنين على ـ ع ـ روايت شده است: مَن قَصرَ عَن مَعرفَةِ شَىءٍ عابَهُ.٤ يعنى كسى كه از شناخت چيزى ناتوان باشد، بر آن عيب مى گيرد. همچنين آن حضرت در وصيّت خويش به امام حسن ـ ع ـ فرموده است:
فَإن أَشكَلَ عَلَيكَ شَىءٌ … فَاحمِلهُ عَلي§ جَهالَتِكَ بِهِ؛ فَإنَّكَ أَوَّلُ ما§خُلِقتَ خُلِقتَ جاهِلاً ثُمَّ عَلِمتَ. وَماأَكثَرَ ماتَجهَلُ مِن الأَمرِ وَ يَتَحَيَّرُ فِيهِ رَأيُكَ وَ يَضِلُّ فِيهِ بَصَرُك َ ثُمَّ تُبصِرُهُ بَعدَ ذلِكَ.٥
اگر درك كردن چيزى بر تو دشوارگردد،پس آن دشوارى را از نادانى خود به حساب آر. زيرا تو نخست كه آفريده شدى، نادان بودى و سپس دانا گرديدى. و چه بسيار چيزهايى هست كه نمى دانى و در حكم آن سرگردانى و بينشت در آن راه نمى يابد، سپس بر آن بينا مى گردى.
ابن سينا نيز سخنى دارد كه نزديك به مضمون حديث فوق است. وى مى گويد:
كلّ ما قرع سمعك من الغرائب فذره فى بقعة الامكان ما لم يذدك عنه قائم البرهان.
هر سخن غريبى را كه گوشخراش باشد، تا هنگامى كه برهان استوارى آن را رد نكند، ممكن بدان.
ناگفته نماند هر مسأله اى هم كه درك نشده رد مى شود، ناشى از اين نيست كه پيچيده و غامض است و درك آن دشوار. بسا مسائلى كه درك آن آسان است و با وصف اين، عده اى از پذيرش آن سر باز مى زنند. براى درك حقيقت، قابليت علمى كافى نيست، قابليت روحى نيز لازم است. حقيقت، مظروف پاكى است كه تنها در ظرف پاكيزه جا مى گيرد. كسى كه قابليت روحى براى پذيرش حقيقت ندارد، آنجا كه ميان پذيرش حقيقت و منافع و وابستگيهاى او تعارض پيش آيد، جانب حقيقت را فرو مى گذارد.
*
چهارم: شتابزدگى براى رد سخنانى كه به نظر مى رسد درست نيست، درست نيست. كسى كه براى رد سخنان ديگران شتاب مى كند، از درك آن باز مى ماند و مدعا و مقصود را درنمى يابد. از اين رو به رد چيزى مى پردازد كه طرف مقابلش به آن تفوّه نكرده است و يا مقصودش نبوده است. چنين كسى،پندار و برداشت غلط خويش را از سخنان طرف مقابلش رد مى كند. درست مانند كسى كه تيرى به ديوار مى زند و دور آن دايره اى مى كشد و سپس مى پندارد كه تير را به هدف زده است.
آنكه براى رد گفته هاى ديگرى شتابزده و سراسيمه است، پيش از آنكه بينديشد كه ديگرى چه مى گويد، مى انديشد كه خود چه بگويد و چه پاسخى بدهد.٦ حال آنكه نخست بايد انديشيد كه ديگرى چه مى گويد، سپس انديشيد كه خود چه بگوييم. معمولاً در مناظرات و مجادلات، هر يك از طرفين بحث پيش از آنكه بينديشد كه طرف مقابلش چه مى گويد، به اين مى انديشد كه خود چه بگويد.يا اينكه هركسى به اين مى انديشد كه چه وقت سخن طرف مقابلش تمام مى شود تا او شروع به سخن كند. و به همين دليل است كه غالباً در پايان مناظرات، هر يك از طرفين بحث همان را مى گويد كه در آغاز گفته است. روميان قديم گفته اند: به طرف مقابل گوش ده. پس، به طرف مقابل گوش دهيم و پيش از آنكه دغدغه رد سخنان حريف را داشته باشيم، دغدغه درك آن را داشته باشيم.
هنر در فهم حرف بخردان است
نه تعجيل سخن در رد آن است ٧
راست است است كه در مباحثات و منـاظرات، هر كسى در بند اين است كه حرف خودش را بزند و خوب هم حرف بزند. كمتر كسى در بند آن است كه حرفِ حريف را خوب بشنود. همـواره به مـا آموختـه اند كه چگونه سـخن بگـوييم، دريغــا به ما نيـاموخته اند چگـونه سخن بشنـويم.٨ خودخواهى بشر نيز مزيد بر اين است. هر كسى از سر خودخواهى و از اين رو كه عقل خود را بكمال بيند،٩ دغدغه حرف خويش را دارد و كمتر به حرفِ حريف مى انديشد. گويا ماوراى فكر ما، ماوراى حقيقت است.
نقل است كه در جلسه درس آخوند خراسانى، طلبه اى ـ كه عينك داشت ـ اشكالى به آخوند كرد. آخوند پاسخ داد. طلبه باز حرف خود را تكرار كرد. آخوند از نو توضيح داد. طلبه بازهم حرف گذشته خود را زد. سرانجام آخوند گفت: … خوب است يك عينك براى گوشت تهيّه كنى.١٠
بر سماع راست هركس چير نيست
لقمه هر مرغكى انجير نيست١١
براى درك سخن ديگران، نخست به گوشِ سخن نيوش نيازمند است. بايد همان گونه كه به سخن خويش اهميت مى دهيم، به سخن ديگران نيز اهميت دهيم. خوب شنيدن نيز مانند خوب سخن گفتن، هنر است؛ بلكه از آن هم برتر است. گفته اند كه اميرالمؤمنين على ـ ع ـ به شنيدن سخن بيشتر علاقه داشت تا سخن گفتن. هم مى گفت: تَعَلَّم حُسنَ الاستماعِ، كَما§ تَعَلَّم حُسنَ القَولِ.١٢
يعنى خوب شنيدن را بياموز، همان گونه كه خوب گفتن را مى آموزى. مگر نه اين است كه:
آدمى فربه شود از راه گوش
جانور فربه شود از حلق ونوش
مختصر اينكه كسى كه براى رد سخن ديگرى شتاب مى كند، از دركِ درستِ سخن او محروم مى ماند و حتى از شنيدنش نيز باز مى ماند. لذا سخنى به طرف مقابلش نسبت مى دهد كه او نگفته است و يا نتيجه اى از سخنش مى گيرد كه او اراده نكرده است.
*
پنجم: كمتر پيش مى آيد كه آدمى چيزى را رد كند، سپس به دلايل درست بودن آن برخورد كند و آنچه را رد كرده است، قبول كند. حتّى كم پيش مى آيد كه آنچه را آدمى رد كرده است، به دنبال دلايلى براى درست بودن آن برآيد؛ چه رسد به اينكه آنها را قبول كند. هنگامى كه آدمى چيزى را پس بزند و مردود بشمرد، همواره به جستجوى دلايل ديگرى مى گردد تا آنچه را مردود شمرده، اثبات كند. به عبارت ديگر، اغلب مردم كمتر به تجديد نظر درباره چيزى مى پردازند كه آن را رد كرده اند، بلكه همواره مى كوشند دلايل ديگرى هم براى اثبات نظر خويش و آنچه را پس زده اند، پيدا كنند. به گفته وحشى بافقى:
ما چون ز درى پاى كشيديم، كشيديم
اميد ز هر كس كه بريديم، بريديم
دل نيست كبوتر كه چو برخاست، نشيند
از گوشه بامى كه پريديم، پريديم١٣
شتابزدگى براى رد آنچه به نظر مى رسد نادرست است، همين عيب را دارد كه اشاره شد. ممكن است انسان به مسأله اى نادرستنما برخورد كند و به سبب شتاب براى رد آن، آنچه را نادرست نيست، رد كند. بدين ترتيب با رد مسأله اى كه با تأنى و تحقيق معلوم مى شد كه عين حقيقت است، خود را از نعمت حقيقت محروم كند. سپس ابداً هم به فكر تجديد نظر درباره آنچه رد كرده است، برنيايد. فراتر از اين، به دنبال دلايل و شواهدى نيز براى اثبات نظر خويش برآيد.
*
ششم: بسا مسائل نادرست و باطلى هست كه براى رد آن نخست بايد به درك و حلاّجى آن پرداخت. سخن تنها در اين نيست كه مسائلى را كه بظاهر درست نيست نبايد درك نكرده، رد كرد؛ بلكه همان مسائلى را هم كه نادرست است، بايد نخست درك و حلاّجى كرد و سپس رد كرد. اصل اين است كه هر مسأله اى در آغاز درك شود و سپس اگر بطلان آن مسلّم شد، رد شود. بنابر يك مثل عربى: قدِّرثمّ اقطَع. در فارسى هم ما مى گوييم: ذرع نكرده پاره نكن.
چه بسيار مسائل نادرستى كه دلايل متعددى در رد آن است، امّا اگر كسى درك نكرده به رد آن بپردازد، در رد خويش نيز مرتكب لغزش مى گردد. يعنى يك مسأله نادرست را با دلايلى نادرست رد مى كند. نادرست بودن يك مسأله دليل بر اين نيست كه هر دليلى هم كه براى نادرستى آن اقامه شود، درست است. ممكن است دلايل نادرستى براى نادرست بودن يك مسأله اقامه شود. اين هم هنگامى پيش مى آيد كه اصل مسأله بخوبى درك و حلاّجى نشده باشد. به ديگر بيان، تا هنگامى كه يك مسأله نادرست، بدرستى درك نشده باشد، دلايلى هم كه براى نادرستى آن اقامه مى شود، نادرست است. بنابراين مسائل نادرست را هم بايد نخست بدرستى درك كرد تا بتوان بدرستى رد كرد. همان گونه كه براى جواب به يك مسأله بايد صورت مسأله را خوب درك كرد، براى رد يك موضوع نيز بايد آن را بخوبى درك كرد. و همان گونه كه گفته اند (فهم السؤال نصف الجواب)، درك يك مسأله نيز نيمى از شرط موفقيت در رد آن است.
كسى كه مسأله نادرستى را پيش از درك آن رد كند، خود مرتكب لغزش مى شود. يعنى با دلايل نادرست به رد مسأله اى نادرست مى پردازد. چنين كسى هيچگاه در رد خويش توفيق نمى يابد. زيرا نمى توان با دلايل نادرست، نادرست بودن مسأله اى را اثبات كرد. مضافاً اينكه با رد خويش ـ كه مبتنى بر دلايل نادرستى است ـ اين توهّم را برمى انگيزد كه اساساً آنچه را مى خواهد رد كند، نادرست نيست كه چنين دلايل نادرستى براى آن اقامه مى شود. بنابراين كسى كه با دلايلى نادرست به رد مسأله اى نادرست مى پردازد، نه تنها در رد خويش توفيق نمى يابد، بلكه صورت درستى هم به آن مسأله نادرست مى دهد.
مناسب است با بيان مثالى اين موضوع را روشنتر كنيم. نادرست بودن ماركسيسم و جزمى و خيالى بودن بسى از احكام آن، مسأله اى است آشكار؛ امّا برخى از رديّه هايى هم كه در سالهاى گذشته بر ماركسيسم نوشته شده است، در نادرست و سست بودن دست كمى از ماركسيسم ندارد. اين، بدين دليل است كه رديه نويسان بر ماركسيسم پيش از آنكه به درك درست آن بپردازند، به رد آن مى پرداختند. ماركسيسم شناسى مقدّم بر ماركسيسم نبود. مهم، همان رد ماركسيسم بود و شناخت آن، شناخت لاطائلات قلمداد مى شد. از ميان رديه نويسان بر ماركسيسم كمتر فردى را مى توان يافت كه دقيقاً ماركسيسم را شناخته و متون آن را بخوبى مطالعه و درك كرده باشد. در رد ماركسيسم به متون دست چندم و ترجمه هاى سردستى آن و نقل قولهاى با چند واسطه بسنده مى شد. آنگاه با چنين مايه اى به رد ماركسيسم پرداخته مى شد و كتابهايى نوشته مى شد كه بسى سست و سطحى بود و به استناد آنها نه تنها ماركسيسم رد نمى شد، كه صورت موجّه و مقبولى هم مى يافت. يعنى با دلايلى نادرست و غيركافى ـ كه ناشى از نشناختن ماركسيسم بود ـ به رد آن پرداخته مى شد. و يكى از دلايل اينكه هيچ ماركسيستى با مطالعه آن كتابها از ماركسيسم برنگشت، همين بود.١٤
كوتاه سخن اينكه در رد هر مسأله نادرستى، نخست بايد آن را بدرستى شناخت و هضم و درك كرد. هنگامى كه مسأله نادرستى خوب درك نشود، بد رد مى شود. و در صورتى كه مسأله نادرستى بد رد شود، صورت خوب و درستى به آن داده مى شود.
*
هفتم: كسى كه مى خواهد عقيده و انديشه اى را رد كند، نه تنها بايد آن را بدرستى بشناسد و درك كند، بلكه بايد ميزان شناختش از آن بيش از معتقدين به آن باشد. اصولاً كسى مُجاز به رد عقيده اى است كه پيشتر ثابت كرده باشد شناخت و درك او از آن عقيده بيشتر از معتقدين به آن است. تصوّر عمومى اين است كه تنها كسى كه معتقد به عقيده اى است بايد آن را خوب و خوبتر از منكران آن بشناسد؛ حال آنكه كسى كه منكر عقيده اى است نيز بايد آن را خوب و حتّى خوبتر از معتقدين به آن بشناسد. زيرا كسى كه عقيده اى را رد و انكار مى كند، يعنى مدّعى است كه تا آن اندازه از آن شناخت و آگاهى دارد كه حتّى مى تواند بر آن عيب بگيرد و آنچه را از ديد معتقدين به آن پوشيده مانده است، ببيند.
مثالى مى زنيم: كسى كه فلسفه را رد مى كند بايد بيش از فلاسفه، و كسى كه منطق را رد مى كند بايد بيش از منطقيون، و كسى كه كلام را رد مى كند بايد بيش از متكلمان به آن شناخت داشته باشد. هكذا آنكه ماركسيسم را رد مى كند بايد بيش از خود ماركسيستها و آنكه اسلام را رد مى كند بايد بيش از خود مسلمانان به آن آگاهى و شناخت داشته باشد. دليل آن هم روشن است: اصولاً كسى مى تواند عقيده اى را رد كند و بر آن عيب بگيرد كه آن را بيش از معتقدين به آن بشناسد.
ارسطو مى گويد: اگر بايد فيلسوفى كرد، بايد فيلسوفى كرد و اگر نبايد فيلسوفى كرد، بازهم بايد فيلسوفى كرد. مقصود ارسطو اين است كه اگر كسى مى خواهد فيلسوف شود، بايد فلسفه بخواند و فيلسوفى كند، اگر هم كسى مى خواهد فيلسوف نشود و منكر فلسفه است، بازهم بايد فلسفه بخواند و فيلسوفى كند. اين سخن ارسطو كاملاً درست است، امّا درست تر اين است كه گفته شود اگر نبايد فيلسوفى كرد، بايد بيشتر از فيلسوفان فيلسوفى كرد. حجت الاسلام غزالى مى گويد:
هيچكس نمى تواند به فساد دانشى پى ببرد، مگر اينكه آن دانش را خوب بياموزد و با داناترينِ اهل آن دانش برابرى كند. سپس به دامنه معلوماتش بيفزايد و از مرزهاى علمى آنان درگذرد و به حقيقتهايى دست يابد كه طرفداران آن دانش هنوز نتوانسته اند به كُنه آن دست يازند. هرگاه چنين امكاناتى ميسّرشد، شخص مى تواند به رد آن دانش بپردازد. من هيچيك از دانشمندان اسلامى را نديده ام كه به اين موضوع عنايتى نموده يا همّتى به خرج داده باشد … حال آنكه رد هر مسأله پيش از درست دانستن آن و آگاهى كامل از آن همچون تيراندازى بى نشان است.١٥
*
هشتم: يكى از خطاهاى رايج اين است كه همگان ـ به استثناى استثناييها ـ درباره هر مسأله اى اظهار نظر مى كنند. كمتر فردى را مى توان يافت كه درباره مسأله اى كه نمى داند و يا دانسته اش كافى نيست، نظر و موضع نداشته باشد و اعتراف كند كه چيزى نمى داند و يا به نتيجه و نظرى نرسيده است. بر روى هر مسأله اى كه انگشت بگذاريم، مردم درباره آن نظر و موضع دارند؛ مثبت يا منفى، قبول يا رد. عدّه اى هم كه درباره مسأله اى هيچ نمى دانند، خواهان توضيح درباره آن هستند تا به محض شنيدن، نظرشان را بگويند. در ميان مردم، حتّى در ميان دانشوران، تنها معدودى را مى توان يافت كه درباره آنچه نمى دانند و يا دانسته هايشان كافى نيست، (توقف) كنند و از اظهار نظر بپرهيزند. واژه مقدّس (نمى دانم) و (نظرى ندارم)، تنها بر زبان عدّه اى انگشت شمار جارى مى شود.١٦ گويا تصوّر عمومى اين است كه اگر كسى درباره مسأله اى، نظرى نداشته باشد، صاحبنظر نيست و هركه هم صاحبنظر است، درباره هر مسأله اى نظر دارد. در صورتى كه هركسى كه درباره هر مسأله اى اظهار نظر مى كند، نه تنها صاحبنظر نيست و نه تنها نظرش صائب نيست، بلكه خردمند هم نيست. صادق آل محمّد ـ ع ـ فرموده است:
إنَّ مَن أَجابَ فى كُلِّ ما يُسئَلُ عَنهُ لَمَجنُون.١٧
كسى كه به هر پرسشى پاسخ دهد، قطعاً ديوانه است.
لابد گفته خواهد شد كه با وصف اين، بسى از مردم از شمار خردمندان بيرون خواهند شد. باكى نيست! فضيل عياض گفته است دنيا، بيمارستان است و خلق در آن چون ديوانگان. برنارد شا هم گفته است زمين، تيمارستان ديوانگان كرات ديگر است. هانرى برگسون نيز انسان را (حيوان مُضحك) دانسته است و هلمّ جرّا. بگذاريم و بگذريم.
اين خطاى رايج كه همگان مى پندارند بايد درباره هر مسأله اى نظر و موضع داشته باشند، منشأ بروز خطاهاى متعدّدى مى گردد: بسيارى از مسائل را بدون آنكه درك كنند، قبول مى كنند و بسيارى از مسائل را هم بدون آنكه درك كنند، رد مى كنند. اينك وجه اخير اين موضوع مورد نظر ماست؛ يعنى رد كردن بدون درك كردن.
يكى از دلايل اينكه مردم بسيارى از چيزها را درك نكرده، رد مى كنند، ناشى از همين خطاى رايج است كه درباره هر مسأله اى اظهار نظرمى كنند. فراتر از اين، نظر و موضع نداشتن را هم مذموم و ناشى از بى مسؤوليتى مى دانند. بيفزاييم كه نمى دانم گفتن را دليل بر نادانى مى شمرند. حال آنكه توقف كردن و اظهار نظر نكردن و نمى دانم گفتن، در آنجا كه نمى دانيم و بايد توقف كنيم، نه تنها ناشى از نادانى و مذموم نيست، بلكه نشانه كمال دانايى و حدشناسى است. آنكه درباره آنچه نمى داند، توقف كند و نمى دانم بگويد، معلوم مى شود يك چيز بسيار مهم را مى داند: حد و اندازه دانسته هاى خويش را. چنين فردى نادان به نادانى خويش نيست و لذا از حد خود تجاوز نمى كند و آنچه را نمى داند، رد نمى كند. در مقابل، آنكه مى پندارد بايد درباره هر مسأله اى، نظرى و موضعى داشته باشد، درواقع حد و اندازه دانسته هاى خويش را نمى داند. لذا از حد خود تجاوز مى نمايد و بسا مسائل درستى را نادانسته رد مى كند.
*
نهم: تا بدين جا سخن در اين بود كه رد كردن بايد مسبوق به درك كردن باشد و هر مسأله اى را نخست بايد درك كرد، سپس اگر بطلان آن مسلّم شد، رد كرد. اينك سخن در اين است كه اصولاً بايد اصل و اساس را بر درك كردن گذاشت. پيش از پرداختن به اين موضوع ضرور مى نمايد به نكته اى اشاره شود.
هيچ گروهى مالك الرّقاب همه حقايق و علوم نيست. هر گروهى به اندازه ظرفيّت و قابليّت خود، بهره اى از حقيقت را داراست. حقايق و دانستنيهايِ بيكرانِ هستيِ بيكران، فراختر از آن است كه بالجمله در چنگ گروهى خاص بگنجد. اگرچه ممكن است گروهى به لحاظ ظرفيّت و قابليّت بيشتر، بيشتر از ديگران مالك حقيقت شود، امّا حقيقت به ملك طلق يك گروه در نمى آيد. هر گروهى از روزنه اى به جهان خارج مى نگرد و از همين رو، جزئى از حقيقت را مالك است. اينكه در احاديث ما توصيه هاى بليغى شده است كه حكمت را از گمراهان نيز بگيريد و دانش را در سرزمينهاى ديگر هم بجوييد، خود بيانگر اين است كه ديگران نيز سهمى از حقيقت دارند. اگر خود بزرگ بينى را هم به كنار بگذاريم، عقل نيز چنين حكم مى كند كه (همه چيز را همگان دانند)؛ آن هم نه همگان در يك عصر، بلكه همگان در همه عصرها. پس چون (همگان هم از مادر نزاده اند)، همگان در يك عصر نيز تنها سهمى از حقيقت و دانستنيها را دارند. تأملى در تاريخ فرهنگ و معارف بشرى نيز گواه آن است كه هيچ گروهى نبوده كه همه حقايق و علوم را يكسره در چنگ داشته باشد. هر گروهى، بهره اى از حق داشته و يا در دانشى، سرآمد از ديگران بوده و يا به حقيقتى، بيشتر عنايت داشته است. امروزه نيز چنين است: هيچ گروهى يكسره حق را در آستين و دانستنيها را در جيب ندارد و مالك بلا معارض همه حقايق و علوم نيست. به گفته مولوى:
اين حقيقت دان نه حقّند اين همه
نى بكلّى گمرهانند اين همه …
آنكه گويد جمله حقّند احمقى است
وآنكه گويد جمله باطل، او شقى است…١٨
پس بد مطلق نباشد د ر جهان
بد به نسبت باشد اين را هم بدان١٩
همچنين ابوحيّان توحيدى مى گويد:
انّ الحق لم يصبه النّاس فى كل وجوهه، ولا اخطأوه من كل وجوهه، بل اصاب منه كل انسان جهة .٢٠
هيچ فردى يكسره بر حق يا بر خطا نيست، بلكه هر انسانى از جهتى بر حق و از جهتى بر خطاست.
بارى، چون هر گروهى بهره اى از حقيقت را داراست، پس هر گروهى بايد بكوشد با تصاحب حقايقى كه در نزد ديگران است، بهره خويش را از حقيقت بيشتر كند. و اين ممكن نيست، مگر اينكه هر گروهى به سهم ديگران از حقيقت آگاه شود. و اين هم ممكن نيست، مگر اينكه هر گروهى نخست دست از جدال و منازعه بشويد و اساس را بر درك سخنان ديگران بگذارد. بنابراين كسانى مى توانند سهم خويش را از حقيقت بيشتر كنند كه آگاه از سهم ديگران از حقيقت شوند و به جاى جدل و ستيزه با ديگران، در درك سخنان آنان بكوشند. لذا هر گروهى كه بيشتر بناى خود را بر جدال و منازعه با ديگران بگذارد، بهره كمترى از حقيقت خواهد داشت. به عبارت ديگر، هر گروهى كه پيوسته درپى رد سخنان اين و آن باشد، كمتر به درك حقيقت نايل مى شود. بنابراين نه تنها رد كردن بايد مسبوق به درك كردن باشد، بلكه بايد اصل و اساس اين باشد كه درك كرد و درك كرد و درك كرد.
امير المؤمنين على ـ ع ـ در وصيّت خويش به فرزندش ياد آور مى شود كه بايد همّت تو بر درك كردن و دانستن باشد، نه درپى شبهه رفتن و جدال را بيشتر كردن:
فَليَكُن طَلَبُكَ … بِتَفَهُّمٍ وَتَعَلُّمٍ، لا§بِتَوَرُّطِ الشُّبهات ِ وَ غُلُوِّ الخُصُومات.٢١
پس بكوش تا جستجوى تو در درك كردن و دانستنن باشد، نه به شبهه ها درافتادن و جدال را بيشتر كردن.
حافظ هم حرف خوبى گفته است:
يك حرف صوفيانه بگويم اجازت است
اى نور ديده صلح به از جنگ و داورى٢٢
از اسپينوزا هم بشنويم كه اين سخن او را به (شعار اسپينوزايى) تعبير كرده اند:
نه تمسخر، نه تجليل، نه محكوم كردن و نه نفرت ورزيدن، بلكه فهميدن.٢٣
*
دهم: علّت پيدايش بسيارى از اختلافات اين است كه عدّه اى آنچه را نمى دانند، رد مى كنند و بسا آنچه را رد مى كنند، عين حقيقت و يا مشتمل بر حقيقتى است. اگر هركس تا آنجا كه مى داند، پيش برود و اظهار نظر كند و آنجا كه نمى داند، توقف كند و از اظهار نظر بپرهيزد، بسيارى از اختلافات از ميان خواهد رفت و يا اساساً اختلافى به وجود نخواهد آمد. اميرالمؤمنين على ـ ع ـ مى فرمايد:
لَو سَكَتَ مَن لا يَعلَمُ سَقَطَ الاختِلاف.٢٤
اگر كسى كه نمى داند سكوت كند، اختلاف از ميان مى رود.
نمى دانم اين سخن از كداميك از فلاسفه است: اگر ما قسمتهاى اثباتى همه مكاتب فلسفى را بگيريم و جنبه نافى آنها را كنار بگذاريم، سازش بين همه فلسفه هاى مختلف ممكن خواهد شد. مثلاً هيچ اختلافى به اندازه اختلاف ميان ماديين (ماترياليستها) و روحيين (اسپريتواليستها) نيست، حال اگر دسته اوّل به همان مطالعات مربوط به ماده و آثار مادى و علوم مربوط به آن قناعت مى كردند و روح و آثار آن را انكار و تخطئه نمى كردند و روحيون نيز عين همين عمل را انجام مى دادند و ماده و آثار آن را رد نمى كردند، همه نزاعها و جنگ و جدلهاى بين اين دو دسته ريشه كن مى شد.٢٥
اين را نيز بگوييم كه براى كاستن از اختلافات و شدّت آن، هر گروهى بايد بكوشد تا عقايد طرف مقابل خويش را بدرستى درك كند. از اين رهگذر هم اختلافات زبانى و سوء تفاهمات كشف خواهد شد و هم بدرستى مشخص خواهد شد كه اختلافات اساسى در چه مسائلى است. مضافاً اينكه توافق گروهها و نحله هاى مختلف فكرى با درك متقابل (تفاهم) آنان از همديگر ممكن خواهد شد.
*
يازدهم: بسيارى از اشخاص بر روى آنچه مى دانند و به چيزى كه عقيده دارند، اصرار مى كنند و تعصّب مى ورزند و در مقابل، آنچه را نمى دانند، انكار و رد مى كنند و براى آن ارزشى قائل نيستند. اينك وجه اخير اين قضيه مورد نظر ماست؛ يعنى انكار و رد نادانسته ها.
راست اين است كه بسيارى از مردم، ماوراى فكر خود را ماوراى حقيقت مى دانند و آنچه را نمى دانند و درك نمى كنند، رد مى كنند. خداوند در قرآن، به اين موضوع اشاره كرده و عده اى را به سبب انكار و رد آنچه نمى دانند، مورد مذمت قرار داده است. در سوره مباركه نمل، آيه شريفه ٨٤، مى فرمايد:
اَكَذَّبتُم بِاياتِى وَ لَم تُحِيطُوا بِها عِلماً.
آيا شما آيات مرا تكذيب كرديد و حال آنكه دانش شما بدان احاطه نيافته بود؟
همچنين در سوره مباركه يونُس، آيه شريفه ٣٩، مى فرمايد:
بَل كَذَّبُوا بِما لَم يُحِيطُوا بِعِلمِهِ وَلَمّا يَأتِهِم تَأويلُهُ.
بلكه چيزى را تكذيب كردند كه احاطه به علم آن نيافته بودند و هنوز هم از تأويل آن بى خبرند.
و نيز در سوره مباركه احقاف، آيه شريفه ١١، مى فرمايد:
و اِذ لَم يَهتَدُوا بِهِ فَسَيَقُولُونَ هذا اِفكٌ قَديمٌ.
و چون بدان راه نيافته اند، خواهند گفت كه اين دروغى كهنه است.
در احاديث ائمه طاهرين ـ عليهم السّلام ـ نيز به اين نكته توجّه داده شده كه مردم آنچه را درك نمى كنند و نمى دانند، رد و انكار مى كنند. از اميرالمومنين على ـ ع ـ روايت شده است:
اَلنّاسُ أَعداءُ ما جَهِلُوا.٢٦
مردم دشمن آنند كه نمى دانند.
همچنين از آن حضرت روايت شده است:
مَن جَهِلَ شَيئاً عابَهُ.٢٧
كسى كه چيزى را نداند، بر آن عيب مى گيرد.
همچنين در احاديث متعدّدى آمده كه حق خداوند بر بندگانش دو چيز است: يكى اينكه دانسته سخن بگويند و ديگر اينكه ندانسته سخن نگويند. از صادق آل محمّد ـ ع ـ روايت شده است:
حَقُّ اللّهِ عَلى خَلقِهِ أَن يَقُولُوا ما يَعلَمُونَ و يَكفُّوا عَمّا لا يَعلَمُونَ؛ فَاذا فَعَلُوا ذلِكَ فَقَد وَاللّهِ أَدُّوا إِلَيهِ حَقّهُ.٢٨
حق خداوند بر بندگانش اين است كه از آنچه مى دانند، سخن بگويند و از آنچه نمى دانند، سخن نگويند. پس اگر چنين كنند، سوگند به خدا كه حق او را گزارده اند.
همچنين از آن حضرت روايت شده است:
إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى عَيَّرَ عِبادَهُ بِآيَتَين مِن كِتابِهِ أَن لا يَقُولُوا حَتّى يَعلَمُوا، وَلا يردُّوا ما لَم يَعلَمُوا. قال اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: أَلَم يُؤخَذ عَلَيهِم مِيثاقُ الكِتابِ أَن لا يَقُولُوا عَلَى اللّهِ إلاّ الحَقَّ؛ وَ قالَ: بَل كَذَّبُوا بِما لَم يُحِيطُوا بِعِلمِهِ وَ لَمّا يَأتِهِم تَأوِيلُه.٢٩
خداوند تبارك و تعالى با دو آيه بندگانش را سرزنش كرد تا سخن نگويند مگر از چيزى كه مى دانند و رد نكنند چيزى را كه نمى دانند. يكى اينكه خداوند فرمود: آيا از ايشان پيمان نگرفته اند كه درباره خدا جز به راستى سخن نگويند؟ و ديگر اينكه فرمود: بلكه چيزى را تكذيب مى كردند كه احاطه به علم آن نيافته بودند و هنوز هم از تأويل آن بى خبرند.
*
دوازدهم: اين ويژگى كه انسان آنچه را نمى داند و درك نمى كند، رد و طرد مى كند، خود ناشى از نادانى است و از ويژگيهاى نادان.در پيش گفتيم كه شخص نادان براى يك بار دريچه ذهنش را به روى مسائل باز مى كند و همين كه چيزى را آموخت و به چيزى معتقد شد، ديگر دريچه ذهنش را به روى همه چيز مى بندد و همواره مى كوشد همان چيزى را كه آموخت و بدان معتقد شد، تأييد و تثبيت كند. در مقابل، كسى كه روحيه علمى دارد و داناست، همواره دريچه ذهن خويش را باز مى گذارد و مى كوشد عقايد خود را جرح و تعديل و اصلاح كند و بر دانسته هاى خويش بيفزايد.
شخص نادان، بهتر بگوييم كسى كه روحيه علمى ندارد، شرح صدر هم ندارد. لذا به آنچه مى داند، بسنده مى كند و از همين رو، آنچه را نمى داند، رد و طرد مى كند. در مقابل، فرد دانا، يعنى كسى كه روحيه علمى دارد، شرح صدر هم دارد. لذا به آنچه مى داند، بسنده نمى كند و از همين رو، آنچه را نمى داند، رد و انكار نمى كند. بنابراين رد و انكار نادانسته ها، ناشى از نداشتن شرح صدر است. برخى چندان ظرفيت وجوديشان كم است كه با يك قطره علم، لبريز مى شوند و ديگر گنجايش چيز ديگرى را ندارند و لذا به رد و طرد آنچه نمى دانند، مى پردازند. برخى ديگر چندان ظرفيت دارند و از چنان شرح صدرى برخوردارند كه با يك دريا علم هم لبريز نمى شوند و پيوسته مى كوشند آنچه را نمى دانند، به آنچه مى دانند، بيفزايند. اميرالمؤمنين على ـ ع ـ مى فرمايد:
إِنَّ هذِهِ القلُوبَ أَوعِيَةٌ فَخَيرُها أَوعاها.٣٠
اين دلها، ظرفهاست و بهترين آنها نگاهدارنده ترين آنهاست.
جلال آل احمد در رساله پولوس رسول به كاتبان، كه در واقع وصيتنامه و توصيه هاى او به نويسندگان است، مى گويد:
هر يك از شما همچون چاه باشد كه اگر هزار دلو از آن بركشند، خشكى نپذيرد و اگر هزار دلو در آن ريزند، لبريز نشود؛ نه همچون جام كه به يك جرعه نوشند و به چند قطره لبريز كنند. دل شما عميق باشد و سينه شما فراخ تا كلام در آن فرو رود و هرگز تنگى نپذيرد.٣١
از موضوع اصلى دور نشويم. گفتيم كه رد و طرد نادانسته ها، ناشى از نادانى است و از ويژگيهاى شخص نادان. چه، نادان شرح صدر ندارد و چون به آنچه مى داند، اكتفا مى كند، آنچه را نمى داند، انكار مى كند. از اميرالمؤمنين على ـ ع ـ روايت شده است:
فَانّ العالِمَ مَن عَرَفَ أَنَّ مايَعلَمُ فِيما لايَعلَمُ قِليلٌ … وَإن وَرَدَ عَلَيهِ مالايَعرِفُ لايُنكِرُ … وَأَنَّ الجاهِلَ مَن عَدَّ نَفسَهُ بِما جَهِلَ مِن مَعرِفَةِ العِلم عالماً وَ بِرَأيِهِ مُكتَفِياً … وَ إذا وَرَدَ عَلَيهِ مِنَ الامر ما لا يَعرِفُهُ، أَنكَرُه وَكَذَّبَ بِهِ وَ قالَ بِجهالَتِهِ: ما أَعرفُ هذا، وَما أراه كانَ، وَما أظن أن يَكُونَ، و أنّي كانَ، وَلا أعرفُ ذلـك، لِثقَتِهِ بِرأيِهِ وَ قِلَّةِ مَعرِفَتِهِ بِجهالَتِهِ.٣٢
عالِم كسى است كه مى داند آنچه را مى داند در مقابل آنچه نمى داند، اندك است . اگر چيزى به او گفته شود كه آن را نمى داند، رد و انكار نمى كند. جاهل كسى است كه خود را در برابر آنچه نمى داند، عالم مى شمارد و به رأى خويش بسنده مى كند. هنگامى كه چيزى به او گفته شود كه آن را نمى داند، انكار و تكذيبش مى كند و از روى نادانى مى گويد اين را [به رسميت] نمى شناسم و وجود ندارد و گمان نمى كنم وجود داشته باشد و كجا ممكن است وجود داشته باشد. اين، از آن روست كه نادان به رأى خويش اعتماد مى كند و آگاهيش از نادانيش اندك است.
همچنين از امام صادق ـ ع ـ روايت شده است:
مِن أَخلاقِ الجاهِلِ … المُعارضَة قَبل أن يفهم.٣٣
از ويژگيهاى نادان اين است كه با آنچه درك نمى كند، مى ستيزد.
*
سيزدهم: دانسته هاى هر فرد در برابر نادانسته هاى او، همچون قطره اى در برابر درياست. برخى چنين مى پسندند كه همواره قطره باشند، امّا برخى مى كوشند كه دريا شوند. مقصود اين است كه برخى هنگامى كه چيزى، و يا حتّى چيزهايى، مى آموزند، ديگر از طلب باز مى مانند. اينان كه به دانسته هاى خود اقتصار مى كنند، يعنى به قطره اى در برابر دريا راضى مى شوند و چنين مى پسندند كه قطره اى بيش نباشند. امّا آنان كه هيچگاه مهر خاتميت بر دانسته هاى خود نمى زنند و همواره چيزهاى ديگرى به دانسته هاى خود مى افزايند، مى كوشند كه دريا شوند و در درياى دانش غوطه ور شوند.
از رسول خدا ـ ص ـ روايت شده است: اَعلَمُ النّاسِ مَن جَمعَ عِلمَ النّاسِ اِلي عِلمِهِ.٣٤ يعنى داناترين مردم كسى است كه دانش مردم را به دانش خود بيفزايد. بديهى است كسى مى تواند دانش مردم را به دانش خود بيفزايد كه به آنچه خود مى داند، اقتصار نكند، بلكه آنچه را هم مردم مى دانند و او نمى داند، رد و انكار نكند. بنابراين افرادى كه دانش مردم را به دانش خود نمى افزايند (يعنى به آنچه خود مى دانند، اقتصار مى كنند و آنچه را نمى دانند، رد و انكار مى كنند) نادانترين مردم هستند.
كسى كه آنچه را نمى داند و درك نمى كند،به چيزى نمى گيرد و رد مى كند، از دانستن و درك بسيارى از چيزها محروم مى ماند. چه، ماوراى دانستنيهاى هر فرد، دانستنيهاى بسيارى است. اميرالمؤمنين على ـ ع ـ مى فرمايد:
لا تُعادُوا ما تَجهَلُونَ، فَانَّ أَكثَرَ العِلمِ فِيما لاتَعرِفُونَ.٣٥
با آنچه نمى دانيد، دشمنى مكنيد. زيرا بيشترينه دانش در آن چيزى است كه نمى دانيد.
اين را هم بگوييم كسى كه چيزى را ندانسته رد مى كند، مرتكب يك لغزش مى شود، امّا كسى كه يك مسأله مهم و يك حقيقت مقدّس را ندانسته رد مى كند، مرتكب يك لغزش بسيار بزرگ مى شود. هر اندازه مسأله اى كه رد و انكار مى شود، مهمتر و مقدّستر باشد، رد و انكار آن هم سهمگينتر و خطرناكتر و لغزش بزرگتر قلمداد مى شود. در ميان مسائلى هم كه مردم آن را ندانسته رد مى كنند، بسا مسائل مهم و حقايق مقدّسى هست كه رد آن سر از كفر و گمراهى در مى آورد. اميرالمؤمنين على ـ ع ـ مى فرمايد:
لَو أَنَّ العِبادَ حِينَ جَهِلُوا وَقَفُوا، لَم يَكفُروا وَلَم يَضِلُّوا.٣٦
اگر مردم هنگامى كه نمى دانند مى ايستادند، كافر و گمراه نمى شدند.
*
چهاردهم: در تاريخ اسلام، دو گروه بيش از ديگران مورد رد و انكار قرار گرفته اند: فلاسفه و عرفا. صدها كتاب و رساله در رد و طعن اين دو گروه نوشته شده و صدها مجلس درس و بحث براى نقض و نقد افكار آنها تشكيل شده است. اغلب تكفير شدگان و كشته شدگان و مطرودان نيز از ميان فلاسفه و عرفا بوده اند.
از طرف ديگر، فلاسفه و عرفا هم مدعى هستند كه افكار آنها كمتر حلاّجى و درك شده و مخالفين آنها تير در تاريكى افكنده اند و آنچه را درك نكرده و ندانسته اند، رد و انكار كرده اند. در اين مختصر، از شكوه ها و شكايتهاى عرفا مى گذريم و به اندكى از درد دل فلاسفه مى پردازيم.
اين ادعاى فلاسفه كه مخالفينشان فلسفه را درك نكرده و ندانسته، رد و انكار كرده اند، اگر چه بالجمله درست نيست، فى الجمله درست است. چه، معمولاً مخالفين فلسفه، قشريون و متحجّران بوده اند كه اساساً با عقل و برهانهاى منطقى رابطه خوبى نداشته اند و يا بى علاقه به آن بوده اند. گرچه فلاسفه نيز همواره مخالفين خود را (رمى به نادانى) و (راجل بودن در معقولات) مى كنند، امّا صرف نظر از اين حربه و شمشير داموكلس ـ كه گاه به هوچيگرى مى ماند ـ بسيارى از مخالفين فلسفه، ندانسته يا درك نكرده با فلسفه مخالف بوده اند. محض نمونه به دو برخورد با دو تن از فلاسفه ـ كه خالى از مطايبه نيست ـ اشاره مى شود.
مرحوم ابوعبداللّه زنجانى در كتابى كه در شرح حال ملاصدرا نگاشته، آورده است: در كربلا يكى از مدعيان دانش هر روز پس از نماز صبح بزرگان صوفيه را يكى پس از ديگرى لعن مى كرد. از آن جمله يكى ملاصدرا بود كه روزى در مجاورت او بود و آن مدعى وى را نمى شناخت. چون از لعن وى فارغ گشت، صدرا از سبب لعن پرسيد. در جواب گفت: اين مرد به (وحدت واجب الوجود) معتقد است! صدرا گفت: پس لعنش كن كه شايسنه لعن توست! او از شدّت نادانى و تعصّب، ميان اعتقاد به (وحدت وجود) و (وحدت واجب الوجود) فرقى نمى گذاشت.٣٧
نكته ها چون تيغ پولاد است تيز
گر ندارى تو سپر وا پس گريز
يكى از معاصرين و مخالفين سرسخت فلسفه در مجلس درس خويش با آب و تاب فراوان در رد فلسفه و افكار حاج ملاّ هادى سبزوارى سنگ تمام گذاشته بود. او از محقق سبزوارى تعبير به (چاقاله حكيم) مى كرد و درباره اختلاف فلاسفه درباره اصالت وجود و اصالت ماهيّت چنين داد سخن داد: نه وجود اصل است و نه ماهيّت، بلكه ولايت آقا اميرالمؤمنين اصل است!٣٨
شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست
فرياد و فغان فلاسفه از مخالفينشان هم بدين جهت بود كه آنها لُبّ و كُنه فلسفه را درك نكرده و ندانسته بودند و با وصف اين، با فلسفه مخالت مى كردند. ابوعلى سينا در كتاب شفاء از گروهى ياد مى كند كه از درك فلسفه عاجز هستند و چون نمى خواهند به جهل خويش اعتراف كنند، فلسفه را يكسره باطل مى دانند.٣٩ همچنين ملا صدرا در اسفار از گروهى ياد مى كند كه از گفتن (نمى دانم) استنكاف مى ورزند و با (عقول ناقصه) و (آراء سخيفه) خويش با فلاسفه و عرفا دشمنى مى ورزند و فلسفه را گمراهى و مايه گمراهى مى دانند.٤٠ حكيم سبزوارى هم در آغاز كتاب اسرارالحكم مى گويد: (اى معاشر طالبان علوم حقيقيه و معارف يقينيه … تا مشكلى مى رسد تبادر به رد و انكار نكنيد كه مطالب عاليه را فهميدن هنر است، نه رد و انكار.)٤١همچنين ميرداماد به يكى از مخالفينش نامه شديد اللحنى نوشته و از مخالفين فلسفه به (مشتى خفاش منش) كه عاجز از درك و دانستن فلسفه هستند، ياد كرده است. در بخشى از اين نامه آمده است:
عزيز من جواب است اين نه جنگ. رحم اللّه امرءً عرف قدره ولم يتعدّ طوره …. اين قدر شعور بايد داشت كه سخن من فهميدن هنر است نه با من جدل كردن و بحث نام نهادن ….٤٢
*
پانزدهم: چنان كه مى دانيم، حب و بغض در قضاوت آدمى تأثير مى گذارد و حتّى هنر را عيب و عيب را هنر مى نمايد.حال اگر كسى به قصد رد مسأله اى به مطالعه آن بپردازد، در شناخت و درك آن توفيق نمى يابد. زيرا اوّلاً درك مسأله براى او موضوعيت ندارد؛ ثانياً با ديد آميخته به بغض نمى تواند ابعاد درست و مثبت يك مسأله را بنگرد.
برخى از افراد هنگامى كه به مطالعه درباره يك موضوع مى پردازند، از در نقد و رد آن وارد مى شوند و حتّى تصريح مى كنند كه فلان چيز را مى خوانند تا رد كنند. بديهى است هنگامى كه فردى از در رد يك موضوع وارد شود، سرانجام هم آن را رد مى كند و با آسمان و ريسمان به هم بافتن، دلايلى براى بطلان آن دست و پا مى كند. اما مهم اين است كه از درك و شناخت كامل آن محروم مى ماند.
فردى كه به قصد رد مسأله اى به مطالعه آن بپردازد، يعنى با ديد آميخته به بغض و با پيشداورى منفى به مطالعه مى پردازد. داورى چنين فردى، از آنجا كه مسبوق به رد كردن و ارزشگذارى پيشينى است، درست نيست. نمى توان نخست چيزى را رد كرد و سپس به درك آن نايل شد. درك كردن همواره پيش از درك كردن ممكن است. هنگامى كه چيزى نخست مردود دانسته شود و با ديد آميخته به بغض و عداوت به آن نگريسته شود، درك و دانستن آن غير ممكن مى گردد. سعدى مى گويد: (چشم عداوت) و (چشم بدانديش)، هنر را عيب مى بيند. فراتر از اين، اينكه:
كسى به ديده انكار اگر نگاه كند
نشان صورت يوسف دهد به نا خوبى٤٣
*
شانزدهم: كسى كه آنچه را نمى داند، رد و انكار مى كند، در واقع خود را محروم از دانستن مى كند و با خود دشمنى مى ورزد.
نيست خفاشك عدوى آفتاب
او عدوى خويش آمد در حجاب٤٤
عجيب است كه برخى با رد و انكار آنچه نمى دانند، مى پندارند به پايگاهى رسيده اند و شاهكارى كرده اند. حال آنكه هيچكس با رد و انكار، طرفى نبسته و به مقامى نرسيده است، بلكه هركس كه به مقامى رسيده و پايگاهى يافته، از دانستن و درك كردن بوده است. كسى كه در برابر آنچه نمى داند، شانه بالا مى اندازد و استغنا مى فروشد، غنى شمرده نمى شود. رد و انكار نادانسته ها، جاى دانستن را نمى گيرد.
برو اى خواجه خود را نيك بشناس
كه نبود فربهى مانند آماس٤٥
مختصر اينكه كسى كه آنچه را نمى داند، رد مى كند و به چيزى نمى گيرد، گذشته از اينكه حجاب بر چهره حقيقت مى افكند، حجاب خويش هم مى شود و به محروميت خود از دانستن رضايت مى دهد.
* * *
تا بدين جا سخن در اين بود كه رد كردن بايد مسبوق به درك كردن باشد و بسى از مردم، حتّى برخى از دانشوران، بسيارى از مسائل را ندانسته و درك نكرده، رد و انكار مى كنند. اينك خاطرنشان مى سازد كه هر كسى هم كه چيزى را رد مى كند، از سر درك نكردن و ندانستن نيست. بسا اشخاصى كه بسيارى از مسائل را دانسته و درك كرده و از هضم رابع گذرانده، رد مى كنند. از اين رو نمى سزد رد كردن هر كسى را ناشى از درك نكردن دانست و هرگونه رد و مخالفتى را رمى به درك نكردن كرد. نبايد از آفت (رد كردن بدون درك كردن) شمشير داموكلس ساخت و بر سر هر كسى فرود آورد و يا با كليشه كردن آن، انگ بر جبين هر شخصى زد.
نكته ديگر اينكه نويسنده خرسند نخواهد شد اين مقاله مشمول اين ضرب المثل شود: هركس به صرفه خويش فهميد مدّعا را. بيشتر بگويم كه خواننده، اين مقاله را به سود خويش تأويل نكند و چنين نتيجه نگيرد كه آرى، مخالفين ما نيز آنچه را رد مى كنند، درك نمى كنند. بلكه برعكس، هر خردمندى به مصداق (العاقلُ مَن اتَّهمَ رأيَه) لااقل اين احتمال را دهد كه آفت (رد كردن بدون درك كردن) دامنگير خودش است.
و در فرجام، مى گوييم و مى گذريم كه همان گونه كه رد كردن بدون درك كردن، نادرست و آفتى بس سهمگين است، ندانستن و پذيرفتن نيز ـ كه طرف ديگر اين آفت است ـ چنين است. و همان گونه كه بايد كوشيد از رد كردن بدون درك كردن اجتناب كرد، بايد همّت ورزيد تا از پذيرفتن بدون دانستن نيز دورى جُست. بدان اميد كه آفت شناسى عهده دار بحث درباره آفت اخير شود و اين دو آفت از ساحت همگان زدوده شود.
و هذا دعاء لا يردّ فانّه
دعاء لاصناف البريّة شامل
پاورقي :
١. درباره روايات در باب جدال و مواردى كه به آن توصيه و يا از آن نهى شده است، رجوع كنيد به: محمّد باقر مجلسى. بحارالانوار: الجامعة لدرر اخبار الأئمة الاطهار. (چاپ دوم: بيروت، مؤسسة الوفاء، ١٤٠٣). ج٢، ص١٢٤ ـ ١٤٠، كتاب العلم، باب ١٧.
٢. ديوان. به اهتمام سيد محمد رضا جلالى نائينى و نذير احمد. (چاپ پنجم: تهران، انتشارات اميركبير، ١٣٦٢). ص٥٠٢، غزل ٣٥٩.
٣. ديوان. ص ٤٨، غزل ٣٦. در همين مضمون نيز سروده اند: من سخ